مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

310

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - ( كا ) در حديث مروى از صادق است كه تاسوعا روزى است كه در آن ، حسين واصحابش در كربلا محاصره شدند وخيل شاميان گرد آنها را گرفتند ودور آنها بار انداختند وپسر مرجانه وعمر بن سعد از فراوانى لشگر خود خرسند بودند وحسين واصحابش را ناتوان شمردند ودانستند كه در عراق ، يار ومددكارى ندارد . پدرم قربان آن مستضعف آواره . چون عمر بن سعد ياران خود را فرمان سواري داد وبه خيمه‌هاى حسين نزديك شدند ، ( دمل ط ) حسين جلو چادر خود نشسته وتكيه بر شمشيرش داده وسر به زانو نهاده وچرتش برده بود . چون زينب جنجال لشگر را شنيد ، نزديك برادر دويد وگفت : « برادر جان ! اين همه سروصدا را نمىشنوى كه نزديك مىشوند ؟ » حسين سر برداشت وفرمود : « من اكنون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را در خواب ديدم كه به من فرمود : تو فردا نزد ما خواهى بود . » خواهرش سيلى به چهره زد وفرياد واي واي كشيد ، حسين به أو فرمود : « واي بر تو نيست خواهر جان ! خاموش باش . خدايت رحمت كند . » ( ط د ) عباس به أو گفت : « برادر اين لشگر به سوى تو آمدند . » گويد برخاست وگفت : « اى عباس ( د ط ) جانم قربانت ! برادر جان سوار شو وآنها را ملاقاة كن . بگو شما را چه شده وچه رخ داده است وبپرس براي چه مىآيند ؟ » عباس با بيست سوار جلو آنها رفت كه زهير بن قين وحبيب بن مظاهر با آنها بودند . عباس به آنها گفت : « چه تازه‌اى است وچه مىخواهيد ؟ » گفتند : « دستور از أمير رسيده است كه به شما پيشنهاد كنيم تا تسليم شويد ويا با شما بجنگيم . » گفتند : « درنگ كنيد تا آن‌چه گوييد به أبى عبد اللّه برسانيم . » ايستادند وگفتند : « أو را ديدار كن وبه أو اعلام كن وخبر بياور كه چه فرمايد . » عباس أسب تازان برگشت تا به حسين خبر دهد ويارانش ماندند تا با آنها گفتگو كنند . حبيب بن مظاهر به زهير گفت : « اگر ميل دارى با اين قوم سخن كن واگر مىخواهى من سخن گويم . » زهير گفت : « تو پيشنهاد سخن دادى وهم خودت وارد صحبت شو . » حبيب بن مظاهر به آنها گفت : « به خدا فرداى قيامت پيش خدا بد مردمى باشند آن مردمى كه نزد أو روند وكشته باشند ذريه پيغمبر خود را وخاندان أو را وأهل بيت أو را وعبادت‌كنندگان اين شهر را كه نماز شب خوانند وبسيار ذكر خدا گويند . » عزرة بن قيس گفت : « هرچه توانى خودستايى كن . » زهير رشته سخن را به دست گرفت وگفت : « اى عزره ! خدا أو را ستوده ورهبرى نموده ، اى عزره ! از خدا بپرهيز كه من براي تو خير خواهم . تو را به خدا سوگند اى عزره كه از آنها باشى كه أهل ضلالت را بر كشتن پاكدامنان كمك كنند . » در جوابش گفت : « اى زهير ! تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودى . همانا تو عثمان‌خواه بودى . » -